۵۴- خانم ها نخوانند..

بله بله داشتم میگفتم...پریشب ساعت ۹ دختر همسایه مون با صلاحدید مامانم اومد که من بهش ریاضی درس بدم (به نقش چغندرگونه ی من توجه شودیول). از ساعت ۹ تا ۱۲ پام آوی.زو:ن بود (اگه اینا رو نمیذاشتم مسئولین محترم فکر میکردن من با اون سایته همکاری میکنم میبردنم اونجا که عرب نی انداختاسترس). وقتی این دوست کلاس چهارمی رفت خونشون انقدر که پام درد میکرد نمیتونستم حتی از جام بلند شم. فرداش هم نتونستم برم باشگاه(عمق فاجعه). با اجازتون چشمام هم همچین دارن برام باباکرم میرقصن٬ امروز از یه چشم پزشک دیگه وقت گرفتم ببینم چه مرگشونه. خُب این هم علت غیبت چند روزه٬ خانم ولیمون هم زنگ میزنه موجه میکنه حالا میتونیم بریم سرِکلاس؟زبان
امروز تو راه برگشت از باشگاه یکی از دوستای دانشگاهمو دیدم٬ کلی از دیدم هم ذوق کردیم و... فکر میکنین بعد حال و احوال اولین سوالی که پرسید چی بود؟کلافهمن هم اون رگ مونسیم زد بالا با یه لبخند مسخره گفتم: بجای اینکه تمرکزتو رو دنبال کردن زندگی مردم بذاری مینشستی درس میخوندی تا الان ارشدتو گرفته بودیزبان(توجه دارین که من الان خودم فوقمو گرفتم! خب چیه؟ چرا اینجوری نگا میکنی؟ مهم اینه که بالاخره که تونستم ساکتش کنمبازنده)
در دوران دبیرستان و دانشگاه بعضی از دوستام میگفتن اخلاقات شبیه ماماناست٬ نگران آدم میشی٬ مواظبمونی... اصلا از این حرف خوشم نمیومد٬ نمیدونم چرا اما عصبانی میشدم. یه مدت طولانی بود که این جمله رو نشنیده بودم یادم رفته بود. امروز تو باشگاه یه دختره همون جمله رو بهم گفت!عصبانیچقدر امروز داره بهم خوش میگذرهابله
این هم از کتاب "خانم ها نخوانند.." با تنظیم مهدی کاکولی:
زن شری است موردنیاز. (ضرب المثل انگلیسی)مژه
حالا شاید تو پستای بعدی جملات قشنگ این کتاب رو نوشتم. آخه بعضیاشون بدآموزی دارهساکتمثلا یکیش میگه: هروقت رسیدی زنت را بزن. (ضرب المثل روسی)منتظر 

پی نوشت: دکتر گفت عصب چشمی ای که از پشت کره ی چشم به مغز میره ۲۲میلیمتره که برا یه عصب راه طولانی ای هست. ممکنه در بعضی مکان ها به دلایل نامشخصی دچار التهاب بشه که باعث تاری دید میشه. کورتون خوراکی فاصله ی بین دفعات تاری رو کم میکنه (یعنی باز از این مراسمات خواهم داشت) کورتون تزریقی(همون ۳ روز بستری تو بیمارستان روزی یک گرم) زود جواب میده اما عوارض خودشو داره. بهترین کار اینه که محلش نذاری تا خودش کم کم خوب شه.
یه جا گفت: تا الان شده چیزی ازدستت بیفته؟ بی اختیا.ری اد.رار داشتی؟ تا حالا یهو بیهوش شدی؟ من از ترسم گفتم دکتر بخدا ام اس ندارم٬ اینم نتیجه ام آر آی م. دکتره خندش گرفت٬ گفت آخه این عارضه معمولا با بیماری ام اس همراه. خدایا شکرت که سالمم




۵۳- موج از نوع گیر

دوران دانشجویی (قضیه مال ۳۰سال پیشه ها) یه دوستی داشتم که به زبون عامیانه خیلی باحال بود. از اون دخترا که همش میخندن و تا بهشون میرسی هرچی چرت و پرت خنده داره یادت میاد. بعد ازدواجش (۳سال پیش) بیشتر باهم جور شدیم٬ از رو همه ی عکسای نامزدی حنابندون و عقد و عروسی و پاتختیش عکس گرفت آورد که من ببینم٬ بعدشم هرروزی که باهم کلاس داشتیم یه سری عکسای خصوصیترشو تو موبایل بهم نشون میداد و خلاصه کرکر خنده براه بود. دیگه از بلوتوث بازیا و خوراکی خوردنای یواشکی سرکلاس و تقلبای اس ام اسی و نوشتاری و صوتی که بگذریم(خودتون دیگه میدونین این خاطرات چقدر میچسبه)٬ سر جشن ف.ارغ ال.تحصیلی موقع عکس دسته جمعی که شد٬ همه دانشجوها رفتن رو سِن٬ من هم خیلی مواظب بودم زیاد اینور اونورو نگاه نکنم که یه وقت نگن میخواست جاش تو عکس مشخص باشه(هرچند یه سری از اون ازخودراضیایی که حالم ازشون هنوز هم بهم میخوره با هیکلای نخراشیده نتراشیدشون اومدن صف اول و تقریبا به جز ۲-۱ تا عکس اونم به زور٬ ما تو عکسا معلوم نیستیم. اونموقع خیلی حرص خوردم اما الان دیگه اکشال نداره) خلاصه رفتم همینجوری یه جا وایسادم یه دفعه دیدم یه نفر شونه های منو گرفت و تو یه حرکت جاشو با من عوض کردسوالبرگشتم دیدم بله همین دوست جونم بود و وقتی چشای گرد شده ی منو دید درگوشم گفت اونورتو نگا. برگشتم دیدم ای جااااان چون کسی به اون گیر نمیداد تندی دویده بود کنار عماد جا گرفته بود که تو آخرین لحظه جاشو با من عوض کنه که ما بدون حرف مفت پشت سرمون٬ تو عکس کنار هم باشیمنیشخندالقصه٬ دیروز درحال حال و احوال اس ام اسی با همین دوستم بودم که وسط یه بحث کاملا جدی نوشت:"مونس! راستی خاله شدیازبان" وای منو میگی؟ اصلا نمیتونم بگم چه حسی داشتم. اول داغ شدم٬ بعد تازه ذوق کردم و خب میدونین عکس العملم چی بود دیگه؟گریهبعد که یه کم از شوک درومدم زنگ زدم بهش حالا هرچی من از اینور خط جیغ میزنم ذوق میکنمdancingاون از اونور میگه الهی٬ مرسی مونی جونم!یولبعدشم بهش گفتم اگه دختر بود باید اسم مادربزرگمو روش بذاری٬ اگه پسر بود اسم پدربزرگ خدابیامرزموoh go on 

چندماه پیش تو دانشگاه عمادو دیده بود رفته بود جلو احوالپرسی به من هم سلام رسونده بود٬ دیروز بهش گفتم راستی عماد بهم گفت سلام رسوندیا... در اینجاست که شاعر میفرماید لعنت بر دهانی که بی موقع باز شودfeeling beat upبرگشت گفت راستی٬ جریان شما چی شد بالاخره؟ گفتم جریان چیمون؟ گفت نامزدی ای ٬عقدی هیچی نگرفتین هنوز؟ گفتم نه بابا خبری بشه به تو میگم دیگه. گفت آخه چرا؟(ای خدا من که نمیتونم برا همه توضیح بدمساکت) گفتم حالا که فعلا به همون منوال قدیم هستیم٬ تازه عماد هم داره فوق میخونه. گفت: آخه اینجوری که اعصابت خورد میشه٬ حداقل اونجوری مطمئنی شوهرته شبا با خیال راحت سرتو رو بالش میذاریwhistling(من واقعا متشکرم از دوستانی که عقل ما رو درحد کلم پخته حساب میکننمتفکر) گفتم بله٬ بله... اومد دستش که همچین خوشم نمیاد بحث ادامه دار بشه٬ گفت آخه تا درسش تموم شه٬ بره سربازی٬ کار... اووووووو میشه ۵ سال دیگه که (الان قضیه رو گرفته بود اینجوری گفتا٬ وگرنه چیزای دیگه میگفت٬ میشناسمشاوه) گفتم بیخیال بابا فوقش با عروسی بچه تو باهم میگیریم. دیگه چیزی نگفت فقط قول گرفت هرخبر خاصی شد به اونم بگمآخ

۲ساعت بعد یکی از دوستای قدیمیم زنگ زد. قدیمی که میگم یعنی از دوم دبیرستان باهم دوستیم و هنوز هم هفته ای چندبار به هم زنگ میزنیم. من نمیدونم این چه موجی بود دیروز افتاده بود بین دوستای من! بعد سلام بی مقدمه میگه: مونی؟ شما چرا قضیه رو رسمی نمیکنین؟کلافهبا این یکی رودرواسی ندارم٬ گفتم: بهار؟ واقعا فکر کردی عقل خودمون نمیرسه؟منتظرگفت: آهاااااا چرااااا(من مطمئنم فکر میکرد ما فکرمون به اینجای قضیه نرسیده بود وگرنه این آهااااان رو نمیگفت) ولی خب آخه... حرفشو قطع کردم گفتم تو که دیگه میدونی مشکل چیه هوم؟bring it onگفت: اوووووووو هنووووووز مخالفن؟ گفتم: تو فکر کردی چی؟ معجزه اتفاق افتاده؟ چرا اعصاب منو بهم میریزی آخه؟عصبانیگفت: غلط کردم٬ فکر کردم اون مشکل با گذر زمان حل شده الان خودتون دارین لِفتِش میدینسبزخلاصه بعد اینکه متقاعدش کردم با یه جلبک طرف نیست خداحافظی کردیم. منو بگو گیر چه کسایی افتادمابله

ولی تو این دوتا تلفن این برام جالب بود که قبلا وقتی حرف این چیزا میشد خیلی دپرس میشدم اما دیروز حتی یک اپسیلون هم ناراحت نشدم. دارم به اینکه صبورتر شدم ایمان میارم و واقعا خداجونم ممنونم ازتقلب




1 2 3 4 5 6 >>