بله بله داشتم میگفتم...پریشب ساعت ۹ دختر همسایه مون با صلاحدید مامانم اومد که من بهش ریاضی درس بدم (به نقش چغندرگونه ی من توجه شود
). از ساعت ۹ تا ۱۲ پام آوی.زو:ن بود (اگه اینا رو نمیذاشتم مسئولین محترم فکر میکردن من با اون سایته همکاری میکنم میبردنم اونجا که عرب نی انداخت
). وقتی این دوست کلاس چهارمی رفت خونشون انقدر که پام درد میکرد نمیتونستم حتی از جام بلند شم. فرداش هم نتونستم برم باشگاه(عمق فاجعه). با اجازتون چشمام هم همچین دارن برام باباکرم میرقصن٬ امروز از یه چشم پزشک دیگه وقت گرفتم ببینم چه مرگشونه. خُب این هم علت غیبت چند روزه٬ خانم ولیمون هم زنگ میزنه موجه میکنه حالا میتونیم بریم سرِکلاس؟
امروز تو راه برگشت از باشگاه یکی از دوستای دانشگاهمو دیدم٬ کلی از دیدم هم ذوق کردیم و... فکر میکنین بعد حال و احوال اولین سوالی که پرسید چی بود؟
من هم اون رگ مونسیم زد بالا با یه لبخند مسخره گفتم: بجای اینکه تمرکزتو رو دنبال کردن زندگی مردم بذاری مینشستی درس میخوندی تا الان ارشدتو گرفته بودی
(توجه دارین که من الان خودم فوقمو گرفتم! خب چیه؟ چرا اینجوری نگا میکنی؟ مهم اینه که بالاخره که تونستم ساکتش کنم
)
در دوران دبیرستان و دانشگاه بعضی از دوستام میگفتن اخلاقات شبیه ماماناست٬ نگران آدم میشی٬ مواظبمونی... اصلا از این حرف خوشم نمیومد٬ نمیدونم چرا اما عصبانی میشدم. یه مدت طولانی بود که این جمله رو نشنیده بودم یادم رفته بود. امروز تو باشگاه یه دختره همون جمله رو بهم گفت!
چقدر امروز داره بهم خوش میگذره
این هم از کتاب "خانم ها نخوانند.." با تنظیم مهدی کاکولی:
زن شری است موردنیاز. (ضرب المثل انگلیسی)
حالا شاید تو پستای بعدی جملات قشنگ این کتاب رو نوشتم. آخه بعضیاشون بدآموزی داره
مثلا یکیش میگه: هروقت رسیدی زنت را بزن. (ضرب المثل روسی)
پی نوشت: دکتر گفت عصب چشمی ای که از پشت کره ی چشم به مغز میره ۲۲میلیمتره که برا یه عصب راه طولانی ای هست. ممکنه در بعضی مکان ها به دلایل نامشخصی دچار التهاب بشه که باعث تاری دید میشه. کورتون خوراکی فاصله ی بین دفعات تاری رو کم میکنه (یعنی باز از این مراسمات خواهم داشت) کورتون تزریقی(همون ۳ روز بستری تو بیمارستان روزی یک گرم) زود جواب میده اما عوارض خودشو داره. بهترین کار اینه که محلش نذاری تا خودش کم کم خوب شه.
یه جا گفت: تا الان شده چیزی ازدستت بیفته؟ بی اختیا.ری اد.رار داشتی؟ تا حالا یهو بیهوش شدی؟ من از ترسم گفتم دکتر بخدا ام اس ندارم٬ اینم نتیجه ام آر آی م. دکتره خندش گرفت٬ گفت آخه این عارضه معمولا با بیماری ام اس همراه. خدایا شکرت که سالمم
برگشتم دیدم بله همین دوست جونم بود و وقتی چشای گرد شده ی منو دید درگوشم گفت اونورتو نگا. برگشتم دیدم ای جااااان چون کسی به اون گیر نمیداد تندی دویده بود کنار عماد جا گرفته بود که تو آخرین لحظه جاشو با من عوض کنه که ما بدون حرف مفت پشت سرمون٬ تو عکس کنار هم باشیم
القصه٬ دیروز درحال حال و احوال اس ام اسی با همین دوستم بودم که وسط یه بحث کاملا جدی نوشت:"مونس! راستی خاله شدیا
بعد که یه کم از شوک درومدم زنگ زدم بهش حالا هرچی من از اینور خط جیغ میزنم ذوق میکنم
) گفتم بله٬ بله... اومد دستش که همچین خوشم نمیاد بحث ادامه دار بشه٬ گفت آخه تا درسش تموم شه٬ بره سربازی٬ کار... اووووووو میشه ۵ سال دیگه که (الان قضیه رو گرفته بود اینجوری گفتا٬ وگرنه چیزای دیگه میگفت٬ میشناسمش
) گفتم بیخیال بابا فوقش با عروسی بچه تو باهم میگیریم. دیگه چیزی نگفت فقط قول گرفت هرخبر خاصی شد به اونم بگم
خلاصه بعد اینکه متقاعدش کردم با یه جلبک طرف نیست خداحافظی کردیم. منو بگو گیر چه کسایی افتادم